X
تبلیغات
مـــــــــــــاه


مـــــــــــــاه

بسم الله الرحمن الرحیم

با من اینگونه نباش !

آنقدر عاشقانه نگاهم نکن !

آنقدر دست هایت را رو به آرزوهایم باز نکن !

آنقدر به رویاهایم پرو بال نده !

آنقدر به من نگو : بخواه !

آنقدر مرا شرمنده نکن !

مرا حساس تر از انچه هستم نکن

اینگونه که هستی دنیا سخت تر خواهد گذشت

اینگونه که هستی قلبم زوتر خواهدشکست 

من امروز با تمام چیزهایی که یکروز برایشان برسرت فریاد کشیدم روبرویت نشسته ام

من امروز برای مهربانی های توست که اینگونه می خندم

ماه ِ تو برای حضور توست که  شاد است و مهشاد صدایش می کنند

روبرویم بنشین خدا !

نگذار مرا از دنیایی که دوستش دارم بیرون کشند

روبرویم بنشین و قول بده کسی که یکروز تورا به قلبم هدیه داد کنارم می ماند

و چون همیشه خنده های معصومانه اش تورا برایم تداعی می کند

بیا و روبرویم بنشین با دنیایی که از ارزوهایم ساخته ای

بگذار زندگی و اتفاق هایش با سرعت از کنارمان عبور کنند 

و من و تو و "او" .... از حوادثش پلک هم برهم نزنیم 

بیا جان دلم !

تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392سـاعت 20:16 نويسنده مهشاد| |

میلاد تو , میلاد تمام زیبایی ها , مهربانی ها , گذشت ها و خلاصه بگویم تمام ان چیز هایی است که باشنیدنش قلب ها ارام می گیرد و لب ها لبخند میزند 

در این 17 سال زندگیم که زیاد هم نیس خوب فهمیدم که تو با تمام توصیف های کتاب دینی ها که به خوردمان می دادند و میدهند و با تمام ان چیز هایی که رسانه می گفت و تمام چیز هایی که با کنایه و نیشخند به تو نسبت میدادند و می دهند فرق داشتی ... در این 17 سال خوب فهمیدم که تو آمدی نه برای انکه خانه های مردم را در بهشت یا جهنم نشانشان دهی حتی نیامدی که انها را از چیزی بیم دهی ... نه ! تو فقط برای من ! مهشاد ! بشارت دهنده ی تمام زیبایی ها بودی ... تو فقط امدی که در تنهایی مهشاد , دوست نشانم دهی ! دستم بگیری و به من یاد دهی چقدر راحت میشود زندگی کرد و به من یاد دادی که با بخشیدن یک فرد چقدر قلبم وسیع میشود و با بوییدن گل ها چقدر روحم تازه می گردد و یادم دادی که با لبخند زیباترین دختر دنیا خواهم شد وبه من یاد دادی هر زمان قلب کوچکم در این کویر گرفت به آسمان نگاهی بیندازم و نفسی تازه کنم ...

چگونه می شود در روز میلاد تو خوشحال نباشد مهشاد ؟ وقتی زندگی را شما قدم به قدم یادش دادید ... فدای تو یک عدد مهشاد ذوق زده از تولدت 


+ این روز ها فکر می کنم اگر تو هم اینجا بودی , اگر با من روی برف ها قدم میزدی و با هم کافی می خوردیم اگر باهم ادم برفی درست می کردیم , اگر یک سر هندزفریم در گوش تو بود , اگر با هم خوردنی های خوشمزه می خوردیم , اگر همه ی این دل خوشی های کوچک با تو تجربه می شد قطعا دنیا یک تکه از بهشت بود ... ولی نمیدانم شاید ان موقع دیگر  ان قدر بی صبرانه انتظار مرگ را نمی کشیدم  *__*

تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1392سـاعت 23:22 نويسنده مهشاد| |

پاییز را گرفته ام  تا بیایی ...

تا صدای خش خش برگ های زیر پایمان بهترین موسیقی روزهایم شود 

تا دست های سست شده ام از سرما را در جیب ژاکتت پنهان کنم 

تا با هم همه ی کافه های شهر را زیرو رو کنیم 

تا دوباره با دیدن لبخندت پاییزم را جشن بگیرم 

و با ارزویت یکسال دیگر شمع های تولدم را فوت کنم 

تولدم را انقدر عقب می اندازم تا بیایی 

پ.ن: دیر نکن !


تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر 1392سـاعت 22:11 نويسنده مهشاد| |


+ گاهی واسه بعضی اتفاق ها ... باید بپری هوا ...جیغ بکشی و بگی خدایاشکرت ...

تولد تو هم  از همان اتفاق هاست ... 

پس...

+خدایا شکرت :)

+ ممنون که مرا به ان روزها برگرداندی... خیلی ممنون ...

تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392سـاعت 1:46 نويسنده مهشاد|

این روز ها ... عجیب شده ام ... فکرهای عجیبی به ذهنم می اید ... فکر هایی که چند سالی بود به سراغشان نرفته بودم ... نمیدانم ... گاهی یاد خاطرات گذشته مرا به گریه می اندازد ... گاهی فکر اینده مرا ذوق زده می کند ... گاهی نا امید گوشه ای دراز می کشمو از گوشه ی چشمم اشک می اید ... گاهی از امید تمام برنامه های تابستانی ام را عملی می کنم ... گاهی دستم به قلم می رود و فکرم خالی است و گاهی فکرم پر و دستم از قلم جداست ... وقتی به سراغ نظرهای قدیمی دوستانت میروی وقتی یاد حرف هایشان می کنی ...دلت می گیرد ... از اینکه دوست داری مثل گذشته وبلاگ بنویسی و مطمئن باشی که دوستانت می ایند بدون انکه خبرشان کنی ... امشب نمی خواستم بنویسم ... کسی نبود که بخواند اما بازهم نشد ... نمیشود که ذهنت پر باشد و دستانت بی کار ... باید یک جوری خالیشان کنی ... دلم دغدغه های گذشته را می خواهد ... دلم مهربانی و سیب و ایمان می خواهد...دلم شعرهای سهراب را می خواهد که از خاطرم رفته ...دلم خود گذشته ام را می خواهد ... مرا به ان روزها بازمیگردانی خدا ؟

+ او راهم ! 

+ پارادوکس این روزهایم بود که باید گفته میشد !

+ چه انتظار دلنشینی است ... چه دلهره ی شیرینی است ... چه خوب است که همه ی اینهابرای توست !

تاريخ شنبه پنجم مرداد 1392سـاعت 1:51 نويسنده مهشاد| |

چه می شود گفت ...؟؟

چه می شود گفت به این حس هایی که به یک باره بر سرت هجوم می اورند

چه می شود گفت به این اشک هایی که غیر منتظره سرازیر می شوند

چه می شود گفت به این بغض ها 

به این شادی های گاه و بی گاه که دلیلش را نمی دانی 

به این لحظه ها که هم دوستشان داری و هم عذابت می دهند 

چه می شود گفت .... چه می توان کرد خدا؟

می توان جلوی این همه احساس را گرفت وقتی خودت عامل همیشان بودی ؟

میشود به اینها همه بی توجه بود ؟؟؟

|پ.ن : دلم می خواست ننویسم فکر نکنم هی با احساساتم اوج نگیرم و دیوانه نشوم 

هی به خودم گفتم بگذار همه را برای تابستان فعلا به درست فکر کن 

چه می شود کرد وقتی به یکباره میان درس خواندنت این همه احساس برتو هجوم می اورد 

+ چه می شود کرد با حس هایی که یادگاری توست ؟ ^_^




تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392سـاعت 11:38 نويسنده مهشاد| |

در یک صبح سرد پاییزی توی تاکسی نشستی

پلکات سنگینه و از این که توی تخت خوابت نیستی حس بدی داری

که یهو رادیو "اوا" اهنگ مورد علاقتو می ذاره

ژاکتتو که محکم به خودت پیچیده بودی رها می کنی

یه لبخند میشینه روی لبات

یه حس خوب همه ی وجودتو می گیره

به این فکر می کنی که شاید هیچ کس دراین صبح دل انگیز

حس تو رو تجربه نکرده باشه ...

+این است معجزه ی موسیقی :)

+یکی دم گوشم میگه : مهشاد ! زندگی یعنی همین ! :)

 

نقاشي هاي زيبا و شگفت انگيز از روبرتو برناردي

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391سـاعت 20:29 نويسنده مهشاد| |

بابا لنگ دراز عزیزم!

تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم

وقتی می فهمی و می رانی ام ... چیزی درون قلبم فرو میریزد

چیزی شبیه غرور

بابالنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم

بعداز تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند

نمی گذارم ... نمی خواهم

بابالنگ دراز من همین که هستی دوستت دارم

حتی سایه ات که هرگز به ان نمی رسم

(بابالنگ دراز ...جین وبستر)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

|پ.ن: نمی گذارم ... نمی خواهم ...

+دلم  برای نوشتن تنگ است ... اما خودسانسوری ها جوهر قلمم را خشک می کند

+بی پروا نوشتن را دوست دارم ... که فقط دفتر خاطراتم می طلبد :)

تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391سـاعت 19:15 نويسنده مهشاد| |

امسال هم بازکنجی نشسته ام

درونم پر از دلشوره های همیشگی است

درست از جنس یک سال پیش

هیچ چیز تغییر نکرده

من همان مهشاد یکسال پیشم

با همان ارزو ها همان اهداف همان باور ها

فقط یک سال به سال های عمرم اضافه شد

یا شاید هم به طول قدم ...

وچقدر از این بابت خوشحالم:)

پ.ن۱:برای تمام اتفاقات خوبی که در این یک سال افتاد ممنونم خدا

پ.ن۲: تولدم مبارک :)

تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1391سـاعت 1:40 نويسنده مهشاد| |

یه پاییــــز رویایــــــی

با یه دوســـــت که محکم دســـتاموگرفته

من هم انقدر محکم دست هایش را گرفته ام که بندانگشتانم سفید شده

تو هم هستی مثل همیشه

اینطور که معلوم است تصور کردن بهشت انقدر ها هم سخت نیست

+ بهشت هم که باشد

تو که نباشی

مفت نمی ارزد

خدا !

پ.ن: ممنونم:)

پ.ن: ۱۵ مهر ...زاد روزت مبارک شاعر احساس... سهراب عزیز! :)

تاريخ شنبه پانزدهم مهر 1391سـاعت 20:33 نويسنده مهشاد| |

MisS-A