X
تبلیغات
مـــــــــــــاه


مـــــــــــــاه

بسم الله الرحمن الرحیم

چه می شود گفت ...؟؟

چه می شود گفت به این حس هایی که به یک باره بر سرت هجوم می اورند

چه می شود گفت به این اشک هایی که غیر منتظره سرازیر می شوند

چه می شود گفت به این بغض ها 

به این شادی های گاه و بی گاه که دلیلش را نمی دانی 

به این لحظه ها که هم دوستشان داری و هم عذابت می دهند 

چه می شود گفت .... چه می توان کرد خدا؟

می توان جلوی این همه احساس را گرفت وقتی خودت عامل همیشان بودی ؟

میشود به اینها همه بی توجه بود ؟؟؟

|پ.ن : دلم می خواست ننویسم فکر نکنم هی با احساساتم اوج نگیرم و دیوانه نشوم 

هی به خودم گفتم بگذار همه را برای تابستان فعلا به درست فکر کن 

چه می شود کرد وقتی به یکباره میان درس خواندنت این همه احساس برتو هجوم می اورد 

+ چه می شود کرد با حس هایی که یادگاری توست ؟ ^_^




تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392سـاعت 11:38 نويسنده مهشاد| |

در یک صبح سرد پاییزی توی تاکسی نشستی

پلکات سنگینه و از این که توی تخت خوابت نیستی حس بدی داری

که یهو رادیو "اوا" اهنگ مورد علاقتو می ذاره

ژاکتتو که محکم به خودت پیچیده بودی رها می کنی

یه لبخند میشینه روی لبات

یه حس خوب همه ی وجودتو می گیره

به این فکر می کنی که شاید هیچ کس دراین صبح دل انگیز

حس تو رو تجربه نکرده باشه ...

+این است معجزه ی موسیقی :)

+یکی دم گوشم میگه : مهشاد ! زندگی یعنی همین ! :)

 

نقاشي هاي زيبا و شگفت انگيز از روبرتو برناردي

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391سـاعت 20:29 نويسنده مهشاد| |

بابا لنگ دراز عزیزم!

تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم

وقتی می فهمی و می رانی ام ... چیزی درون قلبم فرو میریزد

چیزی شبیه غرور

بابالنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم

بعداز تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند

نمی گذارم ... نمی خواهم

بابالنگ دراز من همین که هستی دوستت دارم

حتی سایه ات که هرگز به ان نمی رسم

(بابالنگ دراز ...جین وبستر)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

|پ.ن: نمی گذارم ... نمی خواهم ...

+دلم  برای نوشتن تنگ است ... اما خودسانسوری ها جوهر قلمم را خشک می کند

+بی پروا نوشتن را دوست دارم ... که فقط دفتر خاطراتم می طلبد :)

تاريخ شنبه یازدهم آذر 1391سـاعت 19:15 نويسنده مهشاد| |

امسال هم بازکنجی نشسته ام

درونم پر از دلشوره های همیشگی است

درست از جنس یک سال پیش

هیچ چیز تغییر نکرده

من همان مهشاد یکسال پیشم

با همان ارزو ها همان اهداف همان باور ها

فقط یک سال به سال های عمرم اضافه شد

یا شاید هم به طول قدم ...

وچقدر از این بابت خوشحالم:)

پ.ن۱:برای تمام اتفاقات خوبی که در این یک سال افتاد ممنونم خدا

پ.ن۲: تولدم مبارک :)

تاريخ جمعه نوزدهم آبان 1391سـاعت 1:40 نويسنده مهشاد| |

یه پاییــــز رویایــــــی

با یه دوســـــت که محکم دســـتاموگرفته

من هم انقدر محکم دست هایش را گرفته ام که بندانگشتانم سفید شده

تو هم هستی مثل همیشه

اینطور که معلوم است تصور کردن بهشت انقدر ها هم سخت نیست

+ بهشت هم که باشد

تو که نباشی

مفت نمی ارزد

خدا !

پ.ن: ممنونم:)

پ.ن: ۱۵ مهر ...زاد روزت مبارک شاعر احساس... سهراب عزیز! :)

تاريخ شنبه پانزدهم مهر 1391سـاعت 20:33 نويسنده مهشاد| |

اینروز ها همه چیز اشفته است

از بــازار گرفته تا ادم هــا

همه و همه روی خودشان قیمت های گران گذاشته اند

اما خودشان مثل گذشته مانده اند ‌‌...ارزان!

یا شــاید هم ارزان تر از گذشته

پ.ن: تنهاچیزی که ارومه منــــم با  زندگــی جدیدم :)

+ بعضی ها همه تلاششونو می کنن چیزی که نیستنو اثبات کنن

+من نمی دونم چرا همه پستام تو تخت خواب بهم الهام میشه :)

+من نمیدونم بعضی ها نمی فهمن یا خودشونو به نفهمی میزنن

+درسرزمین من هرچه را نمی فهمند مسخره می کنند (این جمله اخر حقیقته)

+این تنها قالب وبمه که مدت اقامتش طولانی شده

+خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــرت :)

 

تاريخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391سـاعت 13:59 نويسنده مهشاد| |

پاییز نزدیک است ... فصل من !

افتاب طلایی رنگ از میان شاخه های درختان پیاده رو را روشن می کند

اسمان مثل همیشه مهربان است

هیچ چیز بهتر از هوای اخرتابستان نیست...

حال ادم را خوب می کند ...

+از همیشه اماده ترم برای ادامه ی زندگی

+حال این روز هایم بدجور خوب است  :)

+ممنون خدا :)

 

تاريخ جمعه هفدهم شهریور 1391سـاعت 16:2 نويسنده مهشاد| |

+ نوشتن خاطراتم با  اهنگ انشرلی

+ استرس برای پاس کردن ترم های زبان

+ بعد از این همه وقت : یه لقمه بسکتبال بااهنگ love story

+نوشتن داستان : که پنج دقیقه یه بار از ادامه دادنش پشیمون میشم

+ فیس بوک رفتن و خندیدن به توهمات ملت !

+ گپ زدن با خدا در مورد افرینش ایرانی ها :)

+یه امید ته قلبم ... برای دیدنت ...

+ ضربان تند قلبم و دعاهای مکررم برای دوباره سبز شدن یک نفر !

|پ.ن: روزمرگی هایم بود ... ارام و مطمئن ... یا شاید هم جادار :)

-چقدر ادم ها می تونن زود عوض بشن ... احسنت ... کاش ما هم از این قابلیت ها داشتیم !

- خدایا شکرت

تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391سـاعت 22:6 نويسنده مهشاد| |

دیگر خیره شدن به اسفالت های خیابان را به نگاه کردن به چهره ی این مردم ترجیح می دهم

همه جای این شــ ــهر را بوی تعــفن ادم هایش گرفته !

نگاهشان که می کنی قلبت هزار زخــم می خورد

نگاه کردنشان  از ســگ نیز نجس تر است

دیگر زل زدن به اسـ ــمان و خیره شدن به اسفالت خیابان را

به حرف ها و اندیشه ها و ان چشم هایشان که همه چیز را از یاد برده ترجیح میدهم

بگذار برای خودشان با غرب زدگی ها و دلخوشی های پوچشان خوش باشند

من از هیچ چیز به اندازه ی نگاه کردن به تو و اسمانت ارامش نخواهم گرفت

باور کن !

+ فاصله گرفتن از دنیایتان چه لذتی دارد

 

 

 

تاريخ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391سـاعت 0:16 نويسنده مهشاد| |

خانـــه ی دوســــت کجاســـت ؟

در فلق بود که پرســـــید سوار

آســـ ـــمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است

"سهراب سپهری"

+ برای تـــ ــــو !

+ تولدت مبارک :)

+خدایا : برای امروز متشکرم :)

تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391سـاعت 0:1 نويسنده مهشاد| |

MisS-A